تبليغاتX
غربت و خزان ... دلهر ه و تشویش lمثل برگي خشك و تنها روي شاخه موندم اينجا مي ترسم * توي چنگ وحشي باد برم از خاطر و از ياد بپوسم همه روزاي من قصه بودن من توي آينه دلم مثل شب سياه و سرد* مثل ابرا رنگ درد*تو شتاب لحظه ها هم با خودم يكه و تنها مي دونم تو سرابه اين افق تا سفر نهايت اينجا مي مونم*همه روزاي من قصه بودن من توي آينه دلم مثل شب سياه و سرد * مثل ابرا رنگ درد*مثل يه غروب تنها كه ميشينه پشت ابرا يه سكوت بي پناهم*توي اين بي هوده گي ها لحظه هارو مي شمارم انتظار هر نگاهم ا

غربت زده

: RSS :
خانه
پست الكترونيك
مديريت وبلاگ من کاربران آنلاين :
|| موضوعات وبلاگ من ||
|| لوگوي دوستان || غربت و خزان ... دلهر ه و تشویش

|| لينك دوستان من ||
آسمان همه جا آبی نیست

آینه ی دل

شب نیلوفری


آخرین نامه ( قسمت اول )


روی سکوی کنار پنجره همه شب جای منه * چند ورق کاغذ یک دونه قلم * همیشه یار منه * کاغذای خط خطی از کنار در باز پنجره می پرن توی کوچه سرحال از این که آزاد شدن * نمی دونن که اسیر دل سنگ باد شدن * دیگه بیداری شب عادتمه * همدم سکوت تنهایی من تیک تیکه ساعتمه * تیک تیکه ساعتمه * حالا من موندم و یک دونه ورق که اونم از اسم تو سیاه می شه * همچیم تو زندگی آخرش به پای تباه می شه * چشمونم فاصله رو از پنجره دید می زنه *دلم اسم تو رو فریاد می زنه * درای پنجره رو با انتها باز می کنم* تو خیالم با تو پرواز می کنم

گر درد و دلی است سازم می شنود* ناله بی پروای مرا از تن بدر می آرد *کاغذ آرام بر روی دستم می لغزد * کاغذ به یکباره عقب

می رود و می ترسد*کبوتر سبک بال فارغ از من اما درخت احوال مرا می داند * از ترس باغچه باد آمد و برگهایش را  بخشید  به

تاغچه * و آلاچیق تنهایی من این حال زار مرا می داند *وتنها و تنها از همدم تنهایی من جز ساز و کاغذ و قلم اسمی باقی می ماند *

من آن را آرام بر روی کاغذ می نوسیم*کاغذ مرا ملامت می کند ومن شرم سارم * از این لحظات بیزارم * و می دانم * که  تنها می

مانم * قلم از دستانم بر روی زمین می افتد خوب می داند*به بودنش محتاجم و می ماند* با این حال هوای رفتن دارد *کاغذ از  اسمی

که بر رویش  نوشتم بیزار است و قصد سوختن دارد * تنها سازم است که تا جان در بدن دارم وجودم  را می خواهد * گویی  با  من

سخن می گوید از تنهایی من می نالد *  از این که با من است به خود می بالد*آری ناله بی پروای مرا ازتن بدر می آرد*


? | بار ديگر روزبه از غربت خويش مي نويسد درجمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 10:54 | پيوند |