گر درد و دلی است سازم می شنود* ناله بی پروای مرا از تن بدر می آرد *کاغذ آرام بر روی دستم می لغزد * کاغذ به یکباره عقب
می رود و می ترسد*کبوتر سبک بال فارغ از من اما درخت احوال مرا می داند * از ترس باغچه باد آمد و برگهایش را بخشید به
تاغچه * و آلاچیق تنهایی من این حال زار مرا می داند *وتنها و تنها از همدم تنهایی من جز ساز و کاغذ و قلم اسمی باقی می ماند *
من آن را آرام بر روی کاغذ می نوسیم*کاغذ مرا ملامت می کند ومن شرم سارم * از این لحظات بیزارم * و می دانم * که تنها می
مانم * قلم از دستانم بر روی زمین می افتد خوب می داند*به بودنش محتاجم و می ماند* با این حال هوای رفتن دارد *کاغذ از اسمی
که بر رویش نوشتم بیزار است و قصد سوختن دارد * تنها سازم است که تا جان در بدن دارم وجودم را می خواهد * گویی با من
سخن می گوید از تنهایی من می نالد * از این که با من است به خود می بالد*آری ناله بی پروای مرا ازتن بدر می آرد*
